۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

وبلاگ جدید

اسبم را زین کرده‌ام، و از این کوه‌ی پر محنتِ خداوندانِ کهن، جست و خیز کنان راهِ پهن‌دشتِ بی‌خداوندان را پیش گرفته‌ام...

اینجا توانید مرا یافتن..

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

کاروانِ نوین

باران می‌آمد و همه جا خیس بود. بالاخره اتوبوس آمد. خیلی آرام رفتیم و جلوی درِ جلویی ایستادیم تا هنگامی که مسافران پیاده شدند، سوار شویم. از قسمت زنان صداهایی می‌آمد: «آقا درِ عقب رو هم بزنین...آقا در عقب رو بزنین»...

بالاخره زنان هم از درِ جلو پیاده شدند، و ما توانستیم سوار شویم. قسمت مردان شلوغ بود و به اجبار سرِ پا ایستادم. قسمت زنان اما خلوت بود و چند صندلیِ خالی داشت، ولی می‌دانستم که این اوضاع موقتی ست. ایستگاه بعدی که رسیدیم، قسمتِ زنان هم پر شد، به حدی که چند نفری هم مجبور شدند مثل من سرِ پا بایستند. 

به قسمت زنان نگاه می‌کردم. آن‌هایی که ایستاده بودند، چندتایی‌شان رو به شیشه‌های اتوبوس ایستاده بودند، چندتایی‌شان به موازاتِ اتوبوس ایستاده بودند، چند نفری هم که بسیار زنانِ مستقلی بودند، به حالتِ مورب ایستاده بودند. تعدادشان چندان زیاد نبود، اما نگاه که می‌کردی انگار دویست زن سرِ پا ایستاده‌اند. در همین فکرها بودم که صدای دختر جوانی را شنیدم: «آقا نگه دارین... آقــــــا... نگه دارین، پیاده می‌شیم... پیاده می‌شیم آقا، نگه دارین...»

راننده بلند داد زد: «ایستگاه نداریم که خانم، کجا نگه دارم؟» چون دیدم دختر بر خواسته‌ی خودش هم‌چنان پافشاری می‌کند، و از آن‌جایی که به دختر نزدیک بودم گفتم: «راست می‌گه خانم، اینجا ایستگاه نداره، خطِ‌ سریع‌السیره...» 

«به شما چه اصلن، مگه من با شما حرف زدم؟ آقا نگه دارین... پیاده می‌شیم...»

زنِ جوانی که کنارِ دختر ایستاده بود رو به دختر گفت: «اینجا ایستگاه نداره، صَب کنین بعد از این چهارراه ایستگاه داره،‌ پیاده شین.» دختر ساکت ایستاد، چیزی نگفت تا وقتی که پیاده شد. داشتم فکر می‌کردم که چطور هنوز خیلی‌ها نمی‌دانند که اتوبوس علاوه بر تفاوتِ ظاهری، تفاوت‌های باطنی‌ای نیز با تاکسی دارد، که صدای زنی توجه‌ام را جلب کرد.

زن: «آقا شما باید 25 تومن دیگه به من بدین.»
راننده: «ندارم آخه از کجا بیارم؟ شما خودتون پول خرد دارین؟»
زن: «نه ندارم... بقیه‌ی پول‌مو بدین... من صد تومنی دادم...»
راننده: «خب خانم شما که پول خرد نداری، کارت بلیط بخر تا دردسر هم درست نکنی.»
زن: «به تو چه دلم نمی‌خواد، تو وظیفه‌ته پول خرد داشته باشی... حرومت باشه...»

اتوبوس که می‌خواست حرکت کنه، پیرزنی از انتهای اتوبوس فریاد کشید: «نگه دار... نگه دار ننه... پیاده می‌شم»

بالاخره با مشقّات فراوان حرکت کردیم. بین مسیر دو پسر کم سن و سالی که انتهای قسمت مردان نشسته بودند، بلند شدند تا ایستگاه بعدی پیاده شوند. خوشحال شدم، چون دیگر می‌توانستم بنشینم، خستگیِ پاهایم را تسکین دهم، و کمی به کتابی که خریده‌بودم نگاهی بیاندازم. حرکت کردم تا روی یکی از صندلی‌ها بنشینم که چهره‌ی پسر کوچکی جلوی چشمانم ظاهر شد یک‌هویی! دیدم مادرِ پسر از دورتر می‌گوید: «بشین محسن جون الان میام... حاج خانم بیا... بیا اینجا صندلی خالیه... بفرمایین بشینین...» 
حاج خانم: «خدا خیرت بده ننه... دست شما درد نکنه...یا مرتضا علی...» و نشست...

کمی خودم را جمع و جور کردم تا بلکه خیط نشوم در نظرِ نظاره‌گرانِ محترم. رفتم آن‌طرف‌تر و میله‌ی آن‌طرفی را گرفتم. نگاهی به بیرون کردم، هنوز خیلی فاصله داشتیم تا به ایستگاهِ موردِ نظرِ من برسیم. سرِ پا ایستادم و به نظم و ترتیبِ بی حد و حصرِ قسمتِ بانوان خیره شدم، و از این نظم و ترتیب انگشتِ حیرت به دهان می‌گزیدم تا اینکه به ایستگاهِ آخر رسیدیم. دست در جیبم کردم، کارتِ بلیط‌‌-ام را در آوردم، و رفتم تا پیاده شوم. صدای بوق‌های دستگاهِ کارت‌خوان نشان می‌داد که مردان در حال پیاده‌شدن هستند. از پشت سر می‌شنیدم که زنی می‌گفت: «آقا درِ عقب رو بزنین... آقا در عقب رو هم بزنین...» 

صدای بوق دستگاه به من گفت که می‌توانم به سمتِ ایستگاهِ تاکسی حرکت کنم، پس حرکت کردم و باران را لمس کردم که عاشقانه می‌بارید...

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

چیز ساده‌ای برای گفتن

آری چیز ساده‌ای ست... فقط می‌خواهم بگویم که حالم خوب است، و از این یکی هم به سلامت جستم... عاشق می‌شوم، پس هستم! 

 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

تسلیت

دیروز، روزِ مرگِ انسانِ بزرگی بود و من فراموش کردم که آن را اعلام کنم. در بزرگی‌اش نوشتن چند خط کفاف نمی‌دهد، پس هیچ قلم‌فرسایی نمی‌کنم. 



سال‌مرگِ برتراند راسل، فیلسوفِ بزرگِ معاصر را به تمامیِ دوست‌دارانِ فلسفه، تسلیت می‌گویم...

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

تاملاتِ فلسفی در بابِ اخلاق

چند روزِ پیش، سر کار، مطالبی در بابِ اخلاق به ذهن‌ام رسید که بر روی کاغذ پیاده‌شان کردم. نوشتارِ زیر همان مطالب است


اخلاق، تقسیم‌بندیِ نیک و بد است، توسطِ اکثریتِ جامعه. نکته‌ی مهمی را لازم می‌بینم توضیح دهم: نیک و بد برساخته‌ی انسان‌هاست. یعنی اینکه نیک و بدی ازلی، ثابت و ابدی وجود نداشته و نخواهد داشت. نیک آن‌چیزی بوده و هست که منفعتِ انسان را در بر دارد. اما نباید تصور کرد که انسان‌ها پشتِ میزِ گردی می نشینند و برای چگونگیِ اخلاق با هم تصمیم می‌گیرند. این امر، یک امر ناخودآگاهانه است. از آن‌جایی که انسان‌ها  نیازهایِ مشترکی دارند، چیزهای مشترکی وجود دارند که منفعت‌شان را تامین می‌کند. این چیزهایِ مشترک «نیک» نام می‌گیرند. اما از آنجایی که هیچ چیز مطلق نیست، هیچ‌گاه تمامیِ انسان‌ها به یک نتیجه‌ی مشترک نمی‌رسند، بلکه اینجا بحثِ اکثریت به میان می‌آید. 

گفته شد که انسان‌ها دارایِ نیازهای نسبتن مشترکی هستند. لیکن انسانِ امروزین را نمی‌توان با انسانِ غارنشین مقایسه کرد. انسان از محیطِ خارج تاثیراتِ عمده‌ای می‌پذیرد، تاثیراتی که بر نیازها نیز تاثیر می‌گذارد، و این نیازها را تغییر می‌دهد. همان‌طور هم که پیش از این گفته شد، اخلاق از نیاز سرچشمه می‌گیرد. بنابراین با تغییرِ نیازها، اخلاق نیز پی در پی در حال تغییر است. پس بوجود آمدن، و تغییرِ اخلاق (تغییرِ نیک و بد) یک روندِ طبیعی ست، و چنین به نظر می‌رسد که باید با این روند همراه بود و همواره رفتاری اخلاقی داشت. چرا که اکثریتِ جامعه یا انسان‌ها، با توجه به خواستِ امروزین‌شان، اخلاق را پرورانده‌اند.

اما کاملن امکان دارد که اکثریت دچار اشتباه شوند. انسان‌ها با نگاه به آسمان، آن را آبی می‌پندارند، و گمان می‌کنند که شب‌ها سیاه می‌شود. لیکن کیهان تاریک است، و تنها بر روی سیاره‌ی ما آسمان ( آن هم تنها در چند ساعت از روز) آبی ست. شاید گفته شود که نیازها اشتباه نمی‌کنند. باید گفت اگر هم اشتباه نمی‌کنند، اما گاهی نیازهایی هستند که متوجه‌ آنان نیستیم، چه بسا که اگر متوجه آنان شویم، ارضای آنان منفعتی بیشتر برای ما در پی داشته باشد. بطور مثال خود را تصور کنید که در اتاقی نشسته اید، حالت خوبی ندارید، کمی عصبی هستید، و نمی‌توانید تمرکزتان را حفظ کنید، ناگهان کسی وارد می‌شود و چراغ را روشن می‌کند. تمامیِ حالاتِ شما ناپدید می‌شود، چرا که علت‌ش تاریکیِ محیط بوده. شما نیاز به روشنایی داشتید، لیکن از آن با خبر نبودید.

بنابراین اخلاق در یک جامعه، با یک روندِ تاریخی بوجود آمده، و یا همانگونه که نیچه بحث می‌کند، دارای تباری ست، که بایستی آن را شناسایی کرد. اما این اخلاق مطمئنن، بی اشکال نیست. اخلاق را می‌توان تغییر داد، با انجام اعمالِ غیرِ اخلاقی! عجیب نیست، توجه کنید که کوتاه‌کردنِ موهای سر و صورت نزد ایرانیانِ باستان امری غیر اخلاقی بوده. پس نخستین مردِ ایرانی که موهایِ خود را کوتاه کرد، امری غیر اخلاقی را مرتکب شد. اما امروزه را که می‌نگریم، دیگر کوتاهیِ مو امری غیر اخلاقی که نیست، بسیار اخلاقی نیز هست. آنچنان اخلاقی که مردِ موبلند به زنان تشبیه می‌شود.

عملی که اینجا صورت گرفته، همان تاثیر گذاری بر انسان‌ها ست. پس می‌توان اخلاق را به سمتی تغییر داد که منفعتِ بیشتری برای انسان در بر داشته باشد.



۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

درخت

و من امروز درختی هستم، که شاخ‌ساران‌ام را بادها شکسته‌‌اند. لیک اکنون چنان استوار-ام که با هیچ توفانی، به این سو و آن سو تکان نمی‌خورم.

و من امروز انتظار می‌کشم. انتظارِ پرنده‌ای که آشیانه‌ای ابدی بر شاخ‌ساران‌ام بنا کنم. انتظار می‌کشم، چرا که احساس‌اش می‌کنم که در همین نزدیکی ست...

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

پروانه‌ها

بی آزار بوده‌ام، و همه را دوست می‌دارم. حتا پروانه‌ها را. 

من حتا پروانه‌هایی که شیره‌ی جان‌ام را می‌نوشند دوست می‌دارم.

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

درد

دردم افزون‌تر از آن است که بر برگ کشم
طرح رخساره‌ي پرچين دلم
که گلي تاريک ست به سياهيِ شبي
که گل ياس در آن پيدا نيست


دردم افزون‌تر از آن است که در دست بگيرم خنجر

و زنم تيغه‌ي زهر‌آگين‌اش
به دلِ سوخته‌ي‌ غمگينم


دردم افزون‌تر از آن است که پروانه دهم
رود از خاطرات
مويه‌هايي که به شب‌ها کردم
و سپردم بر باد
قطراتی که ز دل مي‌آمد



دردم افزون‌تر از آن ست که بر باد بگریم شب‌ها
چه دگر می‌دانم
اشکِ من بی‌رنگ است
و گل‌ِ یاس تو زان
زندگی نتواند
آزادسرو، دی‌ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

خواب

من ام مردی فراموش شده، بر زیرِ سایه‌ی پهناورِ سروی استراحت می‌کنم. سروی که آبیاری‌اش کرده‌ام شب‌هایِ تنهایی که سر بر شانه‌اش می‌نهادم.

افول کرده‌ام، انسانیت‌ام از انسان‌ها افول کرده.

خشکیده-‌چشمِ خسته‌ام سیاهی می‌خواهد تا در ژرفنای‌اش غرق شود. پس می‌بندم و باز می‌کنم چشمان‌ام را: بر فراز ایستاده‌ام، در سپیدی بر چکادِ کوهی سترگ، ایستاده-سروِ کوچک را از بالا می‌نگرم.

که بزی کوهی بوده‌ام تمامیِ این سال‌های سختِ زندگی را در خوابی آرام گذرانده‌ام.

فراز‌رفتن می‌خواهم، جست و خیز‌کنان فتح می‌خواهم کنم چکادِ سترگی که سر به آسمان ساییده چون البرزکوهِ اساطیری.

پس بخوابم و انسان‌های مفلوک را پس از فتحی درخشان در خواب ببینم...

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

هایکو

هایکویی که آن روز سرودم...

هرگز از مادر نمی‌زادم
گرکه اجدادِ من از آیینِ تو بودند
ای مانی

_________
پ.ن: قصد دارم تبدیل‌اش کنم به شعرِ بلند.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

محرم

این روز‌ها آمدن محرم حال‌ام را دگرگون کرده. غم‌ام کم بود، این غم نیز بر غم‌هایم اضافه شده.

بویِ ماهِ محرم هم که آمد، دل‌ام گرفت... چه می‌شود کرد. مگر می‌شود غم‌گین نشد زمانی که می‌فهمی در میانِ مردمی چنین نافهم زندگی می‌کنی؟

آخر-اش هم نفهمیدم که بر تنِ حسین می‌گریند یا بر روحِ حسین...

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

فکر و جهان

مدت‌های مدیدی ست که با اطرافیان‌ام بر سرِ این موضوع بحث دارم که: آیا فکر کردن جهان و آینده را خواهد ساخت؟

دوستانِ من می‌گویند آری.

یکی از ایشان می‌گوید: «چون هر کنشی را واکنشی ست، پس تفکر تو نیز واکنشی خواهد داشت. و اگر تو فکر کنی که پیروز می‌شوی، پس پیروز می‌شوی.»

حقیقتن نمی‌دانم با تمثیل و یا به اعتبار واقعیت می‌گوید که: «پیرامون جهان را هاله‌ای فراگرفته، و تو هر چه فکر می‌کنی به سمت این هاله می‌رود، و سپس با برخورد به این هاله، به سمتِ تو بازمی‌گردد و در زندگی‌ات تاثیر می‌گذارد.»

باری، دیگران نیز صحبت‌هایشان، چیزی شبیه به همین گفته‌ها ست. و در واقع این گفته‌ها، کامل‌ترین و جامع‌ترینِ گفته‌های دوستان‌ام در بابِ‌ این موضوع است.

اما من پاسخی برای این دوستان دارم که بدین‌گونه شرح خواهم داد:

اگر انسان در جهان انفرادی می‌زیست شاید می‌شد صحبت‌های شما را قبول کرد. اما مشکلِ بزرگ اینجاست که انسان‌ها «چون زنجیرِ پولادین به هم»* پیوند خورده‌اند.

جهان عرصه‌ی تصادفاتِ بی‌شمار است. تصادفاتی که بر زندگیِ ما تاثیر می‌گذارند، بدونِ اینکه خواسته‌ی مخالفِ ما در تاثیر-دهیِ این تصادفات خللی وارد کند. چگونه فکرِ خواستنِ انسان‌ها می‌تواند ما را به آن‌ها برساند؟ تجربه بر من ثابت کرده که هر چه بیشتر انسان‌های اطراف‌مان را بخواهیم، تنهاتر و بی‌کس‌تر می‌شویم.

جوابی که ایشان در پاسخ به من می‌دهند این است که: «تو حقیقتن نمی‌خواستی و نمی‌خواهی.» و من از ایشان می‌پرسم: «خواستنِ حقیقی چیست؟ آیا خواستنِ حقیقی این نیست که روز و شب‌ات را در فکر کردن برای بدست آوردن چیزی بگذرانی؟»

آنگاه پاسخ خواهند داد که: «تو باید عملن به طرفِ خواسته‌ات حرکت کنی.» و این دقیقن جایی ست که من می‌خواهم بحث به آنجا کشیده شود. چه، فکر به تنهایی هیچ تاثیری در زندگیِ انسان ندارد،‌ و این اعمال و کردارِ ماست که در زندگیِ ما تاثیر می‌گذراند. و نه حتا کردارِ ما، که کردارِ دیگران نیز بخشِ مهمی از زندگیِ ما را می‌سازند.

فکر کردن، خوب فکر کردن، و یا فکرِ خوب کردن، تنها تاثیری که در زندگیِ انسان دارد، این است که در هنگامِ عمل، به انسان قوتِ قلب می‌دهد. باقیِ ماجرا به میلیون‌ها چیزِ در حالِ جریان در اطرافِ ما بازمی‌گردد که می‌تواند خواسته‌ی ما را تحقق بخشد، و یا آن را ناکام بگذراد.

دیالوگی زیبا در فرار از زندان را برایِ شما می‌گذارم، تا صحبت‌های مرا در عمل بهتر متوجه شوید:

پسرِ بسکت‌بالیست در زندانِ سونا (اسم‌اش را فراموش کردم، و هر چه فکر کردم یادم نیامد!): یعنی ما امشب از زندان فرار می‌کنیم؟
مایکل اسکافیلد: اگه یک میلیون چیز درست از آب در بیاد، آره.

پاینده باشید...

___________
* برگرفته از شعر ملک‌الشعرای بهار، در مدح استادِ توس:

داستان‌ها بسته چون زنجیرِ پولادین به هم// کاندر آن‌ها لفظ با معنی نماید هم‌بری

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

جستجوی قطعه‌ی گم‌شده

جستجوی قطعه‌ی گم‌شده نام یکی از آثار شل سیلوراستان است، که من سال‌ها پیش اونو توی کتابش خوندم. اما حدود یک، یا یک و نیم سال پیش، فلشِ این کار رو توی نت دیدم، که واقعن عالی کار شده بود.

الآن که حال و هوام، حال و هوای دایره‌ی ناقصیه که، دوباره می‌تونم آروم حرکت کنم، تا با کرمی گپ بزنم، از کنار سوسکی رد بشم، و گاهی سوسکی از کنارم رد بشه و گلی رو بو کنم و شعر بخونم و شعر بگم، خواستم این فلشِ زیبا رو برای شما هم بذارم. که این شعر حقیقتی ست در زندگی...

دیدنِ فلشِ قطعه‌ی گم‌شده از اینجا

دریافتِ فلشِ قطعه‌ی گم‌شده از اینجا

پاینده باشید...

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

پیدایش و رشد فلسفه

از کجا آمده‌ام، آمدن‌ام بهر چه بود...به کجا می‌روم، آخر ننمایی وطن‌ام

مهم‌ترین، و بنیادی‌ترین سوالِ انسان، از هنگامی که خودش را در طبیعت یافت، همین سوالاتی ست که مولای روم (یا بلخ،‌ حقیقتن فرقی نمی‌کند) در این بیت آورده. سوالاتی که جواب‌شان فلسفه را _ البته نه فلسفه‌ای که امروز موجود است، بلکه فلسفه، به ساده‌ترین شکلِ ممکن_ به وجود آورد.

فلسفه‌ای که به علتِ عدم وجودِ دانشِ کافی، با جادو و عواملِ وراطبیعی پیوند خورد. فلسفه‌ای که خودش را در اساطیر نمایان کرد، و در پیشرفته‌ترین حالت‌اش به شکل ادیانِ آسمانی درآمد. 

چنین است که فلاسفه‌ی دنیای کهن، همچون بودا، زرتشت، مانی، مزدک و ... پیامبرانِ آسمانی شدند.

فلسفه و فلسفیدن ابتدا از شرق آغاز شد. اما در شرق از دین و مذهب استقلال نیافت. استقلالِ فلسفه از دین، نخستین‌بار در غرب به وقوع پیوست. در آسیای صغیر و یونان. فلسفه‌ی مستقل از دین، در یونان به رشد‌-اش ادامه داد، تا اینکه مسیحیت اروپا را در بر گرفت. مسیحیت، فلاسفه را تعقیب و حتا در بسیاری از موارد از میان برمی‌داشت. فلسفه و علم، از بیمِ مسیحیت به شرق گریخت. 

در شرق، بیش از همه، ایرانیان به فلسفه پرداختند. اما اسلام، حتا از مسیحیت هم خشن‌تر و سخت‌گیرتر بود. و تنها در دورانِ عباسی، و خلفای سهل‌انگار-اش بود که فلاسفه به خیالی نسبتن راحت، می‌توانستند مستقل از دین، به فلسفیدن بپردازند. هنگامی که دورانِ این خلفا به سر رسید، آزار و اذیتِ فلاسفه از نو آغاز گشت. و برای بار دوم، فلسفه به غرب رفت. 

در دوران رنسان، که کتبِ فلاسفه‌ی یونانِ باستان، و فلاسفه‌ی شرقی ترجمه شد، فلسفه در غرب جانی تازه گرفت. و فلاسفه‌ای بوجود آورد، که برخلافِ فلاسفه‌ی شرق در دورانِ اسلامی، تنها به بسطِ نظریاتِ ارسطو نپرداختند. دکارت چنان بود که نه‌تنها به فلسفه‌ی ارسطو، بلکه به وجود خودش نیز شک کرد، و برای اثبات‌اش دلیل و برهان آورد. 

فلاسفه‌ی غرب پس از رنسان تا کنون، به گفته‌ی راسل، یا به ادیانِ آسمانی به کل بی اعتقاد بودند، یا در اعتقادشان شک و شبهه‌ای عظیم وجود داشت، و دارد.

حال دیگر در دورانِ ما، فلسفه برای سوالاتِ بنیادینِ انسان پاسخی ارائه نمی‌دهد. فلسفه دیگر وظیفه‌اش این است که بگوید، این سوالات چرا به وجود آمده‌اند. و چراییِ پرسشِ این سوالات را پیدا کند.

اما فلسفه و فلاسفه، هنوز وجه شبه‌ای با گذشتگانِ خویش دارند: هنوز هم از دستِ ادیانِ آسمانی می‌گریزند، و به دستِ آنان کشته می‌شوند.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

چکیده‌ای از تمامیِ عقایدم

درود...

شاید چیزی که اکنون قرار است بگویم، برای بعضی از شما اندک‌خوانندگان، جالب باشد، و برای برخی تکراری و وحشتناک. 

باری...

بزودی در این مکان، چکیده‌ای از تمامِ افکار، و دریافت‌های این حقیر از جهان نوشته خواهد‌شد...

تا آن زمان بدرود...

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

جهان، منجلابی بیش نیست

جهان منجلاب و لجن‌زاری  ست، که انسان‌ها لجن‌ها و کثافت‌هایش هستند. البته نباید ناحق گفت. عده‌ای نیز به سانِ چوب‌هایِ معلق بر روی باتلاق هستند، که برای کمک، به سوی‌ات می‌آیند. و با هزاران امید دستت را به سمتِ خویش می‌کشند. 

اما همین که دست دراز کردی و آنان را گرفتی، می‌بینی که نه تنها چوب‌ِ کمکی نبوده‌اند، که مسببی هستند برای غرق شدن‌ات. چه هر چه بیشتر چنگ بزنی‌، و بیشتر تقلا کنی، بیشتر غرق می‌شوی. آن چوب به راهِ خودش ادامه می‌دهد، و غرق شدن‌ات را با لبخند نظاره می‌کند. آنگاه که غرق شدی، به سویِ نیازمندِ دیگری می‌رود، تا او را نیز نجات بخشد.

آری، این است جهانِ ما، با تمامِ انسان‌هایِ کثافت‌اش...

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

جهان بی زنان زیباتر است...

«فرض کنید صندوق پرتقالی را باز می‌نمایید، و پرتقال‌هایی که سر صندوق چیده شده خراب باشند، برای اینکه تعادل رعایت شود شما نخواهید گفت که پرتقال‌های تهِ صندوق بایستی خوب باشند. شما قضاوت خواهید نمود که: احتمالن تمام محتویِ صندوق خراب است، و این در واقع چیزی است که یک دانشمند درباره‌ی جهان بحث می‌کند.» برتراند راسل، چرا من مسیحی نیستم، ص 27

مقدمه‌‌ای ست بر چیز کوتاهی که من می‌خواهم بگویم. می‌خواهم بگویم:

زن و اژدها هر دو در خاک به......جهان،‌ پاک از این هر دو ناپاک به

چه، تا کنون با جنس مخالفی مواجه نشده‌ام که بی‌مهری در درونیات‌اش موج نزند. با جنس مخالفی مواجه نشده‌ام که انسانیت (به آن وسعتی که انسانِ کاملِ من را در بر می‌گیرد) در وجودش باشد. بادا که بیتِ منتسب به استادِ توس اجابت گردد. 

ایدون باد، و ایدون‌تر نیز باد...

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

می‌خواهم زنده کنم مرگ‌ام را...

که من زندگی را، نه حتا پس از مرگ‌‌اش دوست نمی‌دارم، که من مرگ را دوستر می‌دارم از زندگیِ پیش از آن. می‌خوام مردگی کنم در مرگِ زنده‌شده‌ی زندگیِ پررنج‌ام.

بادا مردگی‌ام آسوده‌تر از زندگی‌ام...

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه


وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
 نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
 و موجهای زیر و اوج نغمه های او
 چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد

 من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
 در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند
 
 من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
 می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
 
وز زیر انگشتان چالاک و صبور او
بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتناک و غمگین است
 هر پنجه کانجا می خرامانی
 بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
که م تاب و آرام شنیدن نیست   این ست
 
 در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
روح کدامین شوربخت دردمند ایا
 در آن حصار تنگ زندانیست ؟
 با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
 
گوید چگوری : این نه آوازست نفرین ست
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
گوری ازین عهد سیه دل دور
اینجاست
 تو چون شناسی ، این
 روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده خسته
 دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
 خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
غمگین و آهسته
 
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
 و آنگاه می خواند
«شو تا بشو گیر ،‌ ای خدا ، بر کوهسارون
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنورد
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون»

  بس کن خدا را بی خودم کردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
 من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش

اخوان ثالث