۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

رباعی‌ای از خودم

ماییم که درین کنجِ خرابات بدست............... پیمانه گرفتیم و ز حرمان شده مست
فریاد برآریم که دیگر امشب ................. پایانِ جهان رسیده‌ است، خواهیم رست

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

فرجام


بباید رفت سویِ آن نوایِ دل‌ربا کز دور می‌آید
توگویی خوب‌چهری از ورای بیشه‌ها آواز می‌خواند
همی‌آرد صدا را بادِ سردی، گونه‌ها را سخت آزارد
                                                                    و دستان را و چشمان را
چنان سرمست کرده لیک گوشان را
 که می‌گیرند جای عقل و ایمان را

همه گوش است پاهایم که این ره را بپیمایم
و پوییدمْش تا اینجا، تک و تنها
کنون بنگر چه می‌بینم

  ***

مهی سنگین به بیشه سایه افکنده
نه نوری هست در اینجا
نه گرمایی که بآن گرما دهم این پای لرزان را
درخت و چوب بس بسیار
لیک آتش نمی‌یابم

به پیشِ چشم هم رودِ خروشانی ست
که هم چون گله‌یِ اسبان، به عمقِ بیشه می‌تازد

کفِ پایی بدونِ پوشش و از خار بس آزرده و رنجور
چنانکه راهی کز آن آمدم از دور
                                      به رنگِ قلبِ من تزیین گردیده
دلی پر درد از آوازِ کلاغانِ سیه‌رویِ سیه‌باطن
سری پر خون ز خطِ شاخ‌سارانِ درختانی که نزدیک‌اند به من بسیار
و دستانی که از بس بر زمین خورده
                     ندارد نا که گیرد جای آن پاروی‌های در دلِ دریایِ خون‌آلودِ شب مانده



  ***


هم اکنون هم همان باد و همان نجوا

به آن سوتر نگه کردم
یکی سنگی، لحد مانند
بلندایش به سانِ دیرکی بر آسمان رفته

کشان رفتم تا آنجا
ستان خفتم در آنجا
و پوشیدم با دستان دو گوشِ مستِ نجوا را
ببستم نیز چشمان را 
                          بروی راهِ در پیشی که سویش رفت نتوانم
که هر کس را نشاید رفت سوی آن نوای دل‌ربا کز دور می‌آید

من اینجا بس دلم شاد است
چه، ننیوشند هیچ سازی دو گوشِ‌ بسته راهاشان

ز ابلیس آن نوا بود یا که از یاری
ندانستم
ولیکن آن صدا اکنون هم آنجاست
و من اینگونه دل‌شادم

آزادسرو  20/2/1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

کجایی ای مرگ؟

 اینجا را بنگر و ببین که از وقتی سیاست را کنار گذاشته‌ام و حرف‌های دل ِ خسته‌ام را می‌گویم، خیل ِ عظیم ِ دوستان گم و گور، بلکه کر و کور شده‌اند. ایدون باد که همه‌شان شاد و خوشبخت بزی‌اند. ایدون‌تر نیز باد!

بخشی از شهر ِ سنگستان ِ اخوان:

غریبم، قصه‌ام چون غصه‌ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو، اسبِ من مرده‌ست و اصلم پیر و پژمرده‌ست
غم دل با تو گویم غار!


کبوترهای جادوی بشارت‌گوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
بشارت‌ها به من دادند و سوی لانه‌ْشان رفتند.
من آن کالام را دریا فروبرده
گله‌ام را گرگ‌ها خورده
من آن آواره‌ی این دشت بی‌فرسنگ.
من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بی‌نوا شهزاده باید دخمه‌ای جوید.
دریغا دخمه‌ای در خوردِ این تنهای بدفرجام، نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارت‌ها درست و راست بود اما بشارت‌ها،
ببخشا گر غبارآلودراه و شوخ‌گینم ، غار!
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگ‌ها را یک به یک در چاه.
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک،
به جای آب دود از چاه سر برکرد، گفتی دیو می گفت: « آه»


مگر دیگر فروغ ایزدی‌آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت‌انوشه خواب‌شان بس نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟


گسسته است زنجیر هزار-اهریمنی‌تر زآنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده‌است آیا؟
و برف جاودان‌بارنده، سام گرد را سنگ سیاهی کرده‌است آیا؟
 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

سیه‌کاران در می‌خانه‌ها بستند حافظ‌جان



سیه   کاران در میخانه ها بستند حافظ جان ................. خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان
به مستان می انگور حدها   می زنند آنان ............که از حجب و حیا و کبر و کین مستند حافظ جان
خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را ...................خدا داند که بس دیوانه و پستند حافظ جان
خدا کی نان شب با شرط ایمان می دهد کس را ..............چرا   الله یون   این را ندانستند حافظ جان
ببین شب ها چه تاریک است زیر پرچم الله ................ ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان
همان اهریمن است الله و من در آن ندارم شک ............... گواهم ایزد و ایرانیان هستند حافظ جان
سلامی کن به خیام ابرمرد از من مزدک .................... بگو پستان در میخانه ها بستند حافظ جان

م.امید

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

روی جادهٔ نم‌ناک



سروده‌ای زیبا از اخوان ثالث، یا به قول خودش، مرثیه‌ای، برای صادق هدایت. روی جادهٔ نم‌ناک، نام ِ داستانی از صادق بود که چاپ نشد، و در بین ِ آثاری که صادق، در روزهای پایانی ِ زندگانی‌اش سوزانید، سوخته‌شد. توضیح اینکه اخوان این شعر را پس از درگذشت ِ صادق سروده.


اگرچه حالیا دیری ست کان بی‌کاروان کولی
 
ازین دشت غبار-آلود کوچیده ست
 
و طرف دامن از این خاک دامن‌گیر برچیده ست
 
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
 
چه می‌دیده ست آن غم‌ناک روی جادهٔ نمناک؟


زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟
 
سگی ناگاه دیگر بار
 
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پار یا پیرار ؟
 
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟
 
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟


چه نجوا داشته با خویش؟
 
پیامی دیگر از تاریکخون دلمردهٔ سودازده، کافکا؟
-(درفش قهر،
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر،
لجن در لج، لج‌ اندر خون و خون در زهر.)-
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام؟
تفوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
 
تفی دیگر به ریش عرش و بر آیین این ایام ؟
 
چه نقشی می‌زده ست آن خوب
 
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟
 
به شوق و شور یا حسرت؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
 
مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟
 
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می‌سپارد گفته اش طوطی؟
کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟


هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین؟
 
دگر دیری ست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
 
و طرف دامن از این خاک برچیده ست
ولی من نیک می‌دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم
 
که او هر نقش می‌بسته ست،‌ یا هر جلوه می‌دیده ست
 
نمی‌دیده ست چون خود پاک روی جادهٔ نمناک

بودن



گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

احمد شاملو

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

آب زندگی


داستان ِ زیر تلخیصی ست از داستان ِ آب ِ زندگی، نوشتهٔ صادق هدایت که خودم انجام داده‌ام. چون با اوضاع ِ کنونی آن را سازگار دیدم، و از قضا داستان، برای اینجا نسبتن بلند بود، تصمیم گرفتم کوتاه‌شدهٔ آن را اینجا بگذارم.


پینه‌دوزی بود که سه فرزند داشت، به نام‌های حسنی قوزی، حسینی کچل و احمدک. پینه دوز از بین پسرها، احمدک  را بیشتر دوست داشت. دست برقضا زد و توی شهرشان قحطی شد. پینه‌دوز پسرهایش را جمع کرد و گفت: «کار و کاسبی ِ من نمی‌گیره، برین دنبال ِ زندگی ِ خودتون.» 

بچه‌ها با هم از شهر خارج شدند، و به یک سه‌راهی رسیدند. حسنی و حسینی، بخاطر حسادتی که به احمدک داشتند، دست‌های احمدک را بستند، و کشان-کشان بردند، انداختندش توی یک غار. حسنی راه ِ مغرب گرفت و حسینی راه ِ‌ مشرق. 


***

حسنی رفت تا رسید به کشوری به اسم زرافشان. دید که مردم ِ آنجا همگی کور هستند و خاکِ این کشور از طلاست. حسنی فهمید که مردم ِ این‌شهر منتظر ِ پیغمبری هستند تا بیماری‌شان را شفا بدهد. با خودش فکر کرد و گفت چرا من آن پیغمبر نباشم؟ رفت به میدان شهر و مردم را دور ِ خودش جمع کرد و گفت: «مردم، من همون پیامبر ِ موعودم. اومدم تا شما رو از رنج نجات بدم. شماها چشماتون نمی‌بینه، ولی من از امروز چشم ِ دلتون رو روشن می‌کنم. از امروز دیگه باید برید سر ِ کار و طلاشویی کنید.»

مردم هم دسته دسته، به حسنی گرویدند و صحبت‌های حسنی را با حروف برجسته به دیوار ِ خانه‌هایشان آویزان می‌کردند. هر روز صبح با زنجیری که تا لب رودخانه بسته بودند، می‌رفتند، طلاشویی می‌کردند و شب با همان زنجیر بر می‌گشتند. تنها تفریحی که داشتند عرق‌خوری و تریاک‌کشیدن بود، که آن‌ها را هم از کشور‌های همسایه می‌خریدند.

حسنی هم این وسط بخاطر خاصیتی که طلای این کشور داشت، اول چشم‌هایش زخم شد و بد هم به کلی کور شد. اما در عوض بر تخت طلا می‌خوابید، وافورش از طلا بود و توی پیاله‌هایی از طلا شراب می‌خورد. هر روز هم برای اینکه کار و بارش کساد نشود، ساعت‌ها برای مردم از آن دنیا و هور وپری و اینجور چیزها تعریف می‌کرد.

***

حسینی اما از طرف مشرق رفت تا شب که شد به یک درخت رسید و زیرش خوابید. دم‌دمای صبح که شد دید دو تا کلاغ بالای درخت دارند با هم صحبت می‌کنند. گوش که داد، دید دارند می‌گویند که پادشاه ِ کشور ِ ماهِ تابان مرده و می‌خواهند امروز شاهین هوا کنند تا روی سر ِ هرکس نشست، او را پادشاه کنند. اگر این مرد که زیر این درخت خوابید به سرش شکم‌بهٔ گوسفند بکشد، حتمن شاه می‌شود.

حسینی که این را شنید جلدی بلند شد و به طرف کشور ِ ماهِ تابان رفت. وسطِ‌ راه هم بزی را که از گله عقب مانده بود گرفت، کشت و شکم‌بهِ بز را به سرش مالید. واردِ شهر که شد شاهین را هوا کردند. شاهین هم آمد و صاف روی سر ِ حسینی نشست. مردم هم دور ِ او را گرفتند و او را بر تختِ شاهی نشاندند. اما مردم ِ این کشور هم کر و لال بودند، و حسنی شده بود پادشاهِ کشور ِ کر-و-لال‌ها.

حسینی هم از آنجا که شاه بود، هر روز فضلا و ادبا و بزرگان ِ کشوری و لشکری به بارش می‌آمدند. و از بس که مجیزگویی‌اش را می‌کردند، حسنی هم فکر کرد که علی‌آباد هم شهری ست. دسته و گزمه به راه انداخت و مردم را مجبور کرد که تریاک کشت کنند و عرق ِ دوآتشه بیندازند؛ تا بتوانند به کشور زرافشان بفروشند. خودش هم به مرور گوش‌هایش سنگین شد و سر ِ‌ آخر، کر شد.

***

احمدک هم توی غار درویشی را دید که کمکش کرد تا از غار خارج شود. درویش به او گفت برادرهایت به کشور‌های زرافشان و ماهِ تابان رفتند، و اگر می‌خواهی از بدبختی نجات‌شان بدهی، باید به کشور ِ همیشه بهار بروی و چشمهٔ آب ِ زندگی را پیدا کنی. احمدک راهش را گرفت و به طرف ِ شمال رفت. وسط راه دید که یک اژدها می‌خواهد جوجه‌های سیمرغی را که بالای درخت لانه کرده بود بخورد. سنگی انداخت که یک راست به سر ِ اژدها خورد و کشته شد. سیمرغ که رسید به احمدک گفت، در قبال کاری که کردی هرچه می‌خواهی از من بخواه.

احمدک گفت که می‌خواهد به کشور همیشه بهار برود. سیمرغ هم او را بر پشتش سوار کرد و برد به کشور همیشه بهار. وقتی که به آنجا رسیدند، سیمرغ یکی از پر‌هایش را به احمدک داد و گفت هر وقت به مشکلی برخوردی این پر را بسوزان تا من به کمکت بیایم. 

احمدک آنجا سر کار رفت و کار و کاسبی‌ای راه انداخت و دنبال چشمهٔ آب زندگی بود. تا اینکه یک روز خبردار شد که همهٔ چشمه‌های این کشور یک آب دارند و مردم ِ کشور زرافشان و ماهِ تابان اسم ِ آب زندگی را بر چشمه‌های این کشور گذاشته‌اند. احمدک که هنوز به یاد برادرهایش بود، چند قمقمه آب برداشت و به طرف ِ کشورهای زرافشان و ماهِ‌ تابان رفت. آنجا به مردم آب داد و مردم همگی شفا پیدا کردند و دیدند که در چه فلاکت و کثافتی دارند زندگی می‌کنند. شورش کردند و دیگر کارهای حاکمان را انجام ندادند.

حسینی گزمه‌هایش را فرستاد و احمدک را گرفت تا فردا دارش بزنند. اما احمدک از فرصت استفاده کرده و با پر ِ سیمرغ از سیمرغ کمک خواست و جانش را نجات داد. حسینی و حسنی هم که منافع‌شان را در خطر دیدند، رفتند نطق کردند و مردم را به جهاد علیه کشور ِ همیشه بهار تحریک کردند و گفتند: «کشور همیشه خودش رو دوست ِ ما معرفی می‌کرده اما هر بار توی مسائل کشور ما دخالت کرده و مردم ِ کور و کر و لال رو شفا داده، و این مردم بر علیه ما دست به شورش زدن. که البته همهٔ اونا به سزای عمل‌شون رسیدن.»

جنگ در گرفت و کشور همیشه بهار صحنهٔ تاخت و تاز ِ دو کشور ِ زرافشان و ماهِ تابان شد. جنگ چنان طول کشید که همه جا به آتش کشیده شد، اما در نهایت سلاح‌های کشور همیشه بهار که از فولاد بود در مقابل سلاح‌های لشکریان متجاوز برتری یافت، و سپاه حسنی و حسینی از هم پاشید. احمدک هم با عده‌ای از دوستاش شب‌ها قمقمه‌ها و مخازن آب ِ لشکریان ِ این دوکشور را سوراخ می‌کرد. تا اینکه در نهایت آب ِ سربازها تمام شد و مجبور شدند که از آب ِ چشمه‌های همیشه بهار استفاده کنند. به مرور همهٔ سربازها شفا پیدا کردند و دیگر نجنگیدند. سران سپاه را کشتند و آب زندگی به کشور‌هایشان بردند. در نتیجه همهٔ مردم خوب شدند و از آن فلاکت خودشان را نجات دادند.

احمدک هم با زن و بچه‌اش به کشور خودشان برگشت و بر چشمان ِ پدرش که از دوری‌اش آنقدر گریسته بود که کور شده بود، آب زندگی پاشید، و جشمان ِ پدرش را شفا داد.

قصهٔ ما به سر رسید،‌ کلاغه به خونه‌ش نرسید.