۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

صدا



در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن


به سوی ابرها ی تیره پر زد
نگاه روشن امید وارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم


صدایم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آ لوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زتوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند


خدا در خواب رویا بار خود بود
به زیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش


صدا صد بار نومیدانه بر خاست
که عاصی گرددو بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد


صدا فریاد می زد از سر درد
به هم کی ریزد این خواب طلایی؟
من اینجا تشنه یک جرعه مهرم
تو آنجا خفته بر تخت خدایی


مگر چندان تواند ا وج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود ؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود


ولی اینجا به سوی آسمانهاست
هنوزم این دیده امید وارم
خدایا این صدا را می شناسی ؟
من او را دوست دارم دوست دارم

فروغ فرخ‌زاد

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

۱۹ فروردین روز ِ رفتن ِ صادق

 
 
 
سال‌شماری ِ زندگی صادق هدایت:
 
۱۲۸۱: صادق هدايت در شب سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱، برابر با ۱۷ فوريه ی ۱۹۰۳ در تهران، خيابان کوشک، شماره ی ۱۱ در خانواده ای اشرافی متولد می شود. پدرش هدايت قلی خان اعتضادالملک و مادرش زيورالملوک شش فرزند ( سه دختر و سه پسر ) دارند. صادق کوچکترين فرزند خانواده است. يک برادر او، محمود، به معاونت نخست وزيری می رسدو برادر ديگرش عيسی رييس دانشکده ی افسری می شود.

۱۲۸۵: امضای فرمان مشروطيت به دست مظفرالدين شاه و سپس افتتاح مجلس.

۱۲۸۷: صادق هدايت وارد مدرسه ی علميه ی تهران می شود و پس از طی دوره ی ابتدايی به دارالفنون می رود و تا پايان دوره ی اول در آن جا می ماند. سپس برای اتمام دوره ی دوم متوسطه به مدرسه ی سن لويی می رود.

۱۲۹۹: با کودتای اسفند ۱۲۹۹، رضاخان ميرپنج با همراهی سيد ضيا زمام حکومت را به دست می گيرد.

۱۳۰۳: چاپ رباعيات خيام در تهران؛

چاپ کتاب انسان و حيوان از طرف مطبعه ی بروخيم؛

چاپ داستان کوتاه زبان حال يک الاغ در وقت مرگ.

۱۳۰۴: با خلع احمد شاه، رضاخان سردار سپه از طريق مجلس موسسان به مقام سلطنت انتخاب می شود؛

صادق هدايت دوره ی دبيرستان سن لويی را در تهران به پايان می رساند.

۱۳۰۵: هدايت در فصل تابستان به همراه نخستين گروه دانشجويان اعزامی به اروپا می رود. يک سال در بلژيک می ماند و سپس به فرانسه سفر می کند. بعد از مدتی از تحصيل دست می کشد و تنها به نوشتن می پردازد؛

داستان مرگ در برلن، در مجله ی ايرانشهر، به چاپ مى ر سد ( بهمن ۱۳۰۵ ).

۱۳۰۶: کتاب فوايد گياه خواری در برلن، با مقدمه ای از حسين کاظم زاده ايرانشهر، به چاپ می رسد.

۱۳۰۹: هدايت در فصل تابستان از فرانسه به ايران برمی گردد و در بانک ملی ايران شروع به کار می کند؛

کتاب زنده به گور در تهران منتشر می شود؛

پروين دختر ساسان منتشر می شود؛

آشنايی صادق هدايت با بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد شروع می شود. اين گروه « ربعه » در مقابل گروه محافظه کار « سبعه » ( سعيد نفيسی، علی اصغر حکمت، حسن تقی زاده، عباس اقبال، محمد قزوينی، نصرالله فلسفی و غلام رضا رشيد ياسمی ) شکل می گيرد و هدفش ايجاد روحی تازه در ادبيات ايران است.

۱۳۱۰: چاپ اوسانه در تهران؛

داستان سايه ی مغول ( با همکاری بزرگ علوی و ش. پرتو ) جزو مجموعه ی انيران در تهران منتشر می شود؛

صادق هدايت تعدادی داستان کوتاه و ترجمه در مجله ی افسانه منتشر می کند.

۱۳۱۱: در مرداد ماه از کارمندی استعفا می دهد؛

اصفهان نصف جهان را در تهران به چاپ می رساند؛

روز ششم شهريور وارد خدمت اداره ی کل تجارت می شود؛

مجموعه ی داستان سه قطره خون را درتهران به چاپ می رساند.

۱۳۱۲: چاپ مجموعه ی سايه روشن؛

چاپ نيرنگستان؛

چاپ علويه خانم؛

چاپ مازيار ( با همکاری مجتبی مينوی ).

۱۳۱۳: انتشار ترانه های خيام؛

در آژانس پارس وابسته به وزارت امور خارجه به کار می پردازد؛

وغ وغ ساهاب را با م. فرزاد منتشر می کند.

۱۳۱۴: پس از دو ماه و نيم، از کار در آژانس پارس استعفا می کند.

۱۳۱۵: در شرکت کل ساختمان شروع به کار می کند؛

به هندوستان سفر می کند و به فرا گرفتن زبان پهلوی می پردازد؛

بوف کور را با خط خودش، با ماشين چاپ دستی، در پنجاه نسخه در هندوستان منتشر می کند.

۱۳۱۶: از هندوستان باز می گردد و بار ديگر در بانک ملی مشغول کار می شود.

۱۳۱۷: بعد از استعفا از بانک ملی در اداره ی موسيقی کشور مشغول کار می شود؛

همکاری خود را با مجله ی موسيقی، به مديريت سرگرد مين باشيان، آغاز می کند و تا سال ۱۳۲۰ که اين مجله تعطيل می شود به همکاری با آن ادامه می دهد.

۱۳۱۸: گجسته اباليش ( ترجمه از متن پهلوی ) در تهران منتشر می شود؛

گزيده هايی از نتايج تحقيقاتش را در زمينه ی فرهنگ توده در مجله ی موسيقی به چاپ می رساند ( تا سال ۱۳۲۰ ).

۱۳۲۰: در دانشکده ی هنرهای زيبا با عنوان مترجمی به کار می پردازد و تا پايان عمر به همين سمت باقی می ماند؛

بوف کور در روزنامه ی ايران منتشر می شود.

۱۳۲۱: مجموعه ی داستان سگ ولگرد در تهران منتشر می شود.

۱۳۲۲: همکاری خود را با مجله ی سخن آغاز می کند؛

داستان اب زندگی را منتشر می کند؛

کارنامه ی اردشير پاپکان ( ترجمه از متن پهلوی ) منتشر می شود.

۱۳۲۳: به چاپ داستان و ترجمه در مجله ی سخن ادامه می دهد ( تا سال ۱۳۲۵ )؛

مجموعه ی ولنگاری منتشر می شود؛

ترجمه های زند و هومن يسن و گزارش گمان شکن را از پهلوی منتشر می کند.

۱۳۲۴: عضويت در انجمن روابط فرهنگی ايران و اتحاد جماهير شوروی را می پذيرد و از اعضای فعال هيئت تحريريه ی مجله ی پيام نو که ناشر افکار اعضای انجمن است می شود؛

به عضويت هيئت مديره ی « نخستين کنگره ی نويسندگان ايران » در می آيد؛

کتاب حاجی آقا جزو انتشارات مجله ی سخن منتشر می شود؛

به همراه هيئتی برای مدت دو ماه به ازبکستان شوروی سفر می کند؛

جلسه ی بزرگداشت صادق هدايت در خانه ی فرهنگ انجمن روابط فرهنگی ايران و اتحاد جماهير شوروی تشکيل می شود و در آن بزرگ علوی درباره ی او سخنرانی می کند و يزدان بخش قهرمان و مريم فيروز دو داستان از نوشته های او را قرائت می کنند.

۱۳۲۵: افسانه ی آفرينش در پاريس به چاپ می رسد؛

داستان کوتاه فردا در پيام نو منتشر می شود.

۱۳۲۷: گروه محکومين اثر کافکا، ترجمه ی حسن قائميان، با مقدمه ای از صادق هدايت تحت عنوان پيام کافکا در تهران منتشر می شود.

۱۳۲۸: صادق هدايت توسط ژوليو کوری برای شرکت در نخستين « کنگره ی جهانی حمايت از صلح » دعوت می شود، اما بر اثر موانع اداری نمی تواند از ايران خارج شود. او برای ژوليو کوری پيامی می فرستد به اين مضمون: « امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن جرم است. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم. » او ايرج اسکندری را به نمايندگی از طرف خود به کنگره ی صلح می فرستد.

۱۳۲۹: انتشار ترجمه ی داستان مسخ با همکاری حسن قائميان؛

در اواخر پاييز به پاريس می رود.

۱۳۳۰: در روز ۱۹ فروردين، در سن چهل و هشت سالگی، در آپارتمان اجاره ای خود در خيابان شامپيونه شماره ی ۳۷ مکرر، با گاز خودکشی می کند؛

در روز ۲۷ فروردين، جسدش، پس از درنگ ِ کوتاهی در مسجد پاريس، در گورستان پرلاشز به خاک سپرده می‌شود.

چگونه ذهن از پا در می‌آید


شاید این نوشته را بتوان نتیجهٔ دو نوشتهٔ قبلی دانست. پس بهتر است که قبل از خواندن این نوشتار، سری به دو نوشتهٔ قبلی بزنید. در این قسمت می‌خواهم در این مورد صحبت کنم که چگونه محیطِ خارج می‌تواند ذهن را چنان از پا در بیاورد که دیگر نتواند بر سر ِ پا بایستد.

بصورت خلاصه این مورد را گفتم که بسیاری از چیزها در انسان‌ها فطری ست. همچنین به این اشاره کردم که اندیشهٔ انسان نمی‌تواند از جهان ِ خارج تاثیر نپذیرد. 

دو شخص را تصور کنید به نام‌های بهرام و شهرام. بهرام دارای روحیاتی ست که آن را با A نشان می‌دهیم؛ شهرام نیز دارای روحیاتی ست که آن را با B نشان می‌دهیم. C نیز عاملی خارجی ست که از طرف جامعه، خانواده، دوستان یا هر چیز دیگری بر این دو شخص وارد می‌شود. حال اگر C عاملی باشد بر ضد A و موافق با B چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نتیجه کاملن مشخص است. روحیاتی که بهرام را در زندگی به پیش می‌برد فرومی‌پاشد و چه بسا زندگی‌اش را به کلی نابود سازد. اما از آن طرف شهرام راه پیشرفت را در پیش می‌گیرد.

آری زندگی تا به این حد دارای جبر است. اما جواب‌ به این سوال که این جبر، قسمت و سرنوشتی ازلی ست، یا تصادف است، از عهدهٔ همچون منی بر نمی‌آید. سرنوشت ازلی که بوسیلهٔ خداوندی نوشته شده‌باشد، انسان را به مشکلاتی بزرگ دچار می‌کند. من این‌ها را از تصادف می‌دانم. تصادفی که همچون ریختن ِ تاس بر روی صفحهٔ تخته-نرد است. هر عددی ممکن است از تاس بیرون بیاید، یک عدد تو را پیروز ِ مسابقه می‌کند و یک عدد تو را بازنده.



۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

اندیشهٔ آزاد


در ادامهٔ نوشتهٔ قبلی این توضیح را ضرور می‌دانم. عوامل بیرونی تا چه حد می‌توانند از آزاداندیشی ِ ما جلوگیری کنند؟
بن‌مایهٔ حکمتِ رواقی، شکاکی، اپیکوری و امثالهم همین بود. چنانکه می‌گفتند سزار صاحبِ جسم و جان ِ من است، اما آیا بر اندیشه و روح ِ من نیز مالک است؟ او می‌تواند جسم مرا شکنجه کند، اما آیا می‌تواند مرا وادار کند که از این شکنجه‌ها درد بکشم؟ من میتوانم آزادانه فکرم را از درد رها کنم. 

هم‌اکنون از تمامی ِ زندانیان سیاسی که آزاد می‌شوند، تعهد گرفته می‌شود که فعالیت‌هایشان را پایان دهند. اینان ممکن است که جلوی فعالیت‌های عملی را بگیرند؛ اما آیا می‌توانند از اندیشیدن جلوگیری کنند؟ اندیشیدن به جهانی آزاد و بی هیچ ظلم و ستمی. 

می‌خواهم همچون راسل در نوشته‌ام جدل‌هایی افلاطونی با خودم داشته‌باشم. اما آیا این ماجرا تا چه حد در مرحلهٔ عمل امکان‌پذیر است؟ آیا عوامل ِ خارجی هیچ تاثیری بر اندیشه (با وسعتی که دکارت برای کلمهٔ اندیشیدن به کار می‌بُرد. اندیشیدن در نظر ِ دکارت یعنی شک‌کردن، تعقل‌کردن، خیال‌کردن، خواب‌دیدن و ...) ندارد؟ آیا یک انسان تحتِ شکنجه در همان لحظه می‌تواند چنان آسوده بیاندیشید، که انسانی که بر تشکی از پر ِ قو خوابیده است؟

یعنی چنان بر ذهن خود مسلط باشد که اعتنایی بر شکنجه‌ها نکند. چنانکه اگر ناخن‌هایش را می‌کشند، او لبخند بزند و شکنجه‌گر را موعظه کند! این گفته تا چه حد در مرحلهٔ عمل، شدنی ست؟ اپیکتتوس، فیلسوفِ رواقی، هنگامی که صاحبش، او را شکنجه می‌کرد، تنها به صاحبش هشدار می‌داد که «آخرش پایم را می‌شکنی!». و هنگامی که پایش شکست، تنها به صاحبش گفت: «نگفتم پایم را می‌شکنی؟». این می‌تواند نمونه‌ای باشد از کسانی که در مقابل شکنجه، خود-دار هستند.

اما اگر نیک بنگریم، می‌بینیم که اپیکتتوس هم نتوانسته در هنگام شکنجه فکرش را به جایی دیگر متوجه کند. درست است که از شکسته‌شدن پایش ذره‌ای درد نکشیده، اما خطر شکسته‌شدن پایش را حس می‌کرده. راسل نیز می‌گوید که در هر حال، شکنجهٔ جسمی اگر به اندازهٔ کافی باشد، می‌تواند تاثیر گذار باشد، و در نهایت شخص را تسلیم کند.

از طرفی دیگر، ما مرتاضانی را می‌بینیم که سختی‌های بسیاری را به راحتی تحمل می‌کنند. جواب این را چگونه می‌توان داد؟ پیرمردی که در سرمای زمستان، یخ ِ دریاچه را می‌شکند و در آبِ آن شنا می‌کند و هیچ حسی از سرما ندارد را چگونه می‌توان توضیح داد؟ سقراط با پاهای برهنه در جنگِ ایران، بر روی یخ‌های سرد، نگهبان می‌داد، و می‌توانست یک روز ِ کامل بدون ِ حرکت بر سر جایش بایستد. آیا دلیلش اشکالاتی در سیستم اعصابِ بدن ِ این اشخاص نیست؟ اشکلاتی که باعث می‌شود شخص حس درستی از محیط اطرافش نداشته باشد. همچون کسی که مشکلات بینایی دارد، و رنگ‌ها را به خوبی درنمی‌یابد.

حتا اگر هم علتش این نباشد، نمی‌توان این نظر را بیان کرد که اندیشه، به کلی می‌تواند فارغ از عواملی باشد که بر جسم اثر می‌گذارد. چرا که اگر آن مرتاض دردها را حس نمی‌کند، درواقع دارد ذهنش را برای رنج-نکشیدن، به سوی دیگر منحرف می‌کند.

ادبیاتِ کلاسیکِ ما پُر است از اینگونه پندها که در سختی‌ها خوش باش و غم ِ دیروز و فردا را مخور. اما می‌بینیم که در مرحلهٔ عمل نمی‌توان چنین کرد. حافظ که می‌گوید:

با دل خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام ........... نی گرت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور ............دادمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش

بارها و بارها از اوضاع ِ زمان ِ خود گلایه می‌کند. اینجاست که می‌بینیم چنین گفتارهایی براستی در مرحلهٔ عمل جایی ندارند. البته من نمی‌گویم که به کلی غیر ممکن است. بله بسیاری از ما در سختی‌ها از دیگران مستحک‌تریم. اما نخست باید دید این استحکام در شخص، فطری بوده یا خیر؟ دودیگر باید دید این استحکام تا چه حد از دیگران بیشتر است؟ لیکن در نهایت چنین نیست که اندیشهٔ ما چنان آزاد باشد که از مصائب دنیا تاثیر نپذیرد. پس حتا اندیشهٔ ما نیز آزادِ مطلق نیست. 

من می‌توانم به‌هنگام ِ گرسنگی، با خود بیندیشم که گرسنه نیستم. اما بن ِ این اندیشه از کجا می‌آید؟ از احساس ِ گرسنگی‌ای که به جبر به من تحمیل می‌شود. شاید من در آن لحظه می‌توانستم به چیز ِ دیگری بیندیشم، اما احساس گرسنگی که ناخواسته بر من وارد شده، مرا از این آزادی ِ اندیشه واداشته.

شاید دوباره دربارهٔ این موضوع چیزهایی نوشتم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

جبر یا اختیار؟

براستی کدام یک از اینان است که زندگی انسان را به پیش می‌برد؟ یا حداقل کدام یک از اینان تاثیر بیشتری بر زندگی انسان‌ها دارند؟ رسم بر این است که بلافاصله جواب بدهیم: «البته که اختیار!» اما به راستی اختیار تا چه حد در زندگی انسان تاثیر گذار است؟ 

دیروز با یکی از دوستان در این مورد بحث می‌کردیم. مثالی پیش کشیده شد بدین شرح:

اگر از همان بدو تولد بیست انسان را در محیطی بزرگ کنیم که فقط و فقط در مورد فوتبال بشنوند، آیا تمامی ِ این‌ها فوتبالیست خواهند شد؟ 

من در جواب گفتم برای اینکه متوجه بشویم آیا استعدادهای انسان فطری ست یا خیر این آزمایش را باید به مرحلهٔ دوم کشاند. یعنی اینکه این‌ها تا زمانی که تنها و تنها از فوتبال بدانند، انسان‌هایی فوتبالی خواهند شد _که ممکن است فوتبالیست‌های بسیار بدی هم از آب در بیایند. اما به محض اینکه دریچه‌ها را بروی آن‌ها باز کنیم، و در مورد چیزهای دیگر نیز به آنان اطلاعاتی بدهیم، ممکن است تمامی ِ آن‌ها فوتبال را بوسیده و کنار بگذارند. چه بسا نقاشی بزرگ از درون آن‌ها بیرون بیاید. 

استعدادها فطری هستند، و از بدو تولد در نهاد انسان‌ها جای دارند. جای‌گاهی باید، و زمانی باید، تا این استعدادها شکوفا شوند. در هر دو مرحله، جبر را می‌بینیم. چه بسا بسیاری از ما، در چیزهایی استعداد داشته‌باشیم که هنوز کشف و یا اختراع نشده باشند. جبر ِ زمان ما را در زمانی آورده که از آن نتوانیم استفاده کنیم. گاهی نیز جبر مکان ما را جایی می‌آفریند که چیزی جز بیچارگی نصیبِ ما نمی‌کند.

آنچه سرنوشت انسان‌ها را می‌سازد همین استعدادهاست. پس آیا نباید قبول کنیم که بیشترینهٔ زندگی ِ انسان را جبر می‌سازد؟ ما انسان‌ها در حیطهٔ این جبر، دارای اختیار هستیم. شاید که براستی استعدادهای تمامی انسان‌های در کفهٔ ترازو با هم مساوی باشند، من ادعایی ندارم که بگویم این مورد دارای عدل نیست. اما براستی آیا جبر ِ زمان و مکان اجازه می‌دهند که این استعدادها شکوفا شوند؟ بگذارید مثالی دیگر بزنم تا موضوع را روشن‌تر کنم.

دو نفر را در نظر بگیرید به نام‌های شهرام و بهرام. شهرام در موسیقی بیشتر از کارهای فنی استعداد دارد. بهرام در کارهای فنی بیشتر از موسیقی استعداد دارد. استعدادهای این‌دو در کفهٔ ترازو با هم مساوی هستند. حال این دو نفر را در یک جامعه قرار می‌دهیم. فرض می‌کنیم که عواملی که از طرف جامعه بر این دو تاثیر می‌گذارد کاملن برابر باشد. اگر این جامعه، جامعه‌ای باشد که صنعت در آن صفر باشد، تکلیفِ بهرام چیست؟ اگر این جامعه هنر پرور باشد، شهرام راهِ ترقی را گرفته و پیش می‌رود. حالا اگر همین دو نفر را در همین جامعه، منتها در صد سال ِ دیگر قرار دهیم، ممکن است اوضاع به کل تغییر کند. 

تا اینجا تنها به استعدادها اشاره کردم. اما بجز استعداد، چیزهای دیگری هم هست که جبرن به انسان تحمیل می‌شود. درست است که روحیات و اخلاقیاتِ انسان‌ها فطری نیست؛ اما روان‌شناسان می‌گویند شخصیتِ انسان‌ها در دوران کودکی شکل می‌گیرد. آیا من می‌توانم تصمیم بگیرم که در چه خانواده‌ای متولد شوم؟ آیا من می‌توانم جلوی تاثیراتی که در کودکی از خانوده گرفته‌ام را بگیرم؟ براستی یک کودک چه اختیاری دارد؟ این هم چیزی جز جبر نیست. جبری که چنان ناعادلانه هست که تصورش نیز انسان را به وحشت می‌اندازد. چرا که مصیبت‌هایی بر سر ِ ما می‌آید که جلوی‌شان را نمی‌توانیم بگیریم. 

حال اگر جبر زمان و مکان تو را به‌هنگام آفرید، می‌توانی موفق شوی. اما اگر نا به‌هنگام بودی باید که نردبام و مایهٔ عبرت دیگران شوی!

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

بخشی از عارف‌نامه‌ٔ ایرج‌ میرزا




خدایا تا به کی ساکت نشینم ............................ من این‌ها جمله از چشم تو بینم
همه ذرّاتِ عالم منتر ِ تست ................................... تمام حقّه‌ها زیر سر ِ تست
چرا پا توی کفش ما گذاری؟ ............................ چرا دست از سر ِ‌ ما بر نداری
به دستِ تست وُسع و تنگ‌دستی ....................... تو عزّت بخشی و ذلّت فرستی
تو این آخوند و ملا آفریدی............................... تو توی ِ چُرتِ ما مردم دویدی
خداوندا مگر بی‌کار بودی ...............................که خلق ِ‌ مار در بستان نمودی؟
چرا هر جا که دأبی زشت دیدی ............................. برای ما مسلمانان گزیدی؟
میان مسیو و آقا چه فرق ست................که آن در ساحل، این در دجله غرق ست
به شرع ِ احمدی پیرایه بس نیست؟.............. زمان ِ رفتن ِ این خار و خس نیست؟
بیا از گردن ِ ما زنگ وا کن ............................... ز زیر ِ بار ِ خر-ملا رها کن

ایرج ‌میرزا

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

چاووشی



به‌سان رهنورداني که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پر گوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند 
                            ما هم راه خود را مي‌کنيم آغاز.
                     ***                                                   
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي که‌ش نمي‌خواني بر آن‌ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام
                    ***
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي که مي‌بينم بد‌آهنگ است. 
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم، 
ببينيم آسمان «هرکجا» آيا همين رنگ است؟
                   ***
 تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام، 
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبه‌ي بي‌غم، 
که مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولي،
و اکنون مي‌زند با ساغر «مک‌نيس» يا «نيما»
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.
                ***
بهل کاين آسمان پاک،
چراگاه کساني چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌‌توشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.
            ***
به سوي سرزمينهايي که ديدارش،
به‌سان شعله‌ي آتش، 
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار.
نه اين خوني که دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم 
که از دهليز نقب‌آساي زهراندودِ رگهايم
کشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به‌سوي قلب من، اين غرفه‌ي با پرده‌هاي تار. 
و مي‌پرسد، صدايش ناله‌اي بي‌نور:
            ***
- «کسي اينجاست؟ 
هلا! من با شمايم، هاي!... مي‌پرسم کسي اينجاست؟
کسي اينجا پيام آورد؟    نگاهي، يا که لبخندي؟
فشار گرم دستِ دوست‌مانندي؟»
و مي‌بيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مرده‌ای
        [هم ردپايي نيست.     
                     صدايي نيست الا پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ 
ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر،   
به اميدي که نوشد از هواي تازه‌ي آزاد،  
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي که                                                                                
[مي‌خواند:
«جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد...»             
          ***         
وز آنجا مي‌رود بيرون به سوي جمله ساحلها. 
پس از گشتي کسالت‌بار،
بدان‌سان – باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي با پرده‌هاي تار:
- «کسي اينجاست؟»
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست. 
که مي‌گويد بمان اينجا؟
که پرسي همچو آن پيرِ به‌دردآلوده‌ي مهجور:
خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟ »
          ***
بيا ره‌توشه برداريم. 
قدم در راه بگذاريم.
کجا؟ هر جا که پيش آيد‌.
بدانجايي که مي‌گويند خورشيد غروب ما،
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود. 
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.
         ***
کجا؟ هرجا که پيش آيد. 
به آنجايي که مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان. 
و در آن چشمه‌هايي هست، 
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن. 
و مي‌نوشد از آن مردي که مي‌گويد: 
«چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي 
کر آن گل کاغذين رويد؟»
           ***
به آنجايي که مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
    که مرگش نيز(چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگري بوده‌ست، 
کجا؟ هر جا که اينجا نيست. 
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم. 
ز سيلي‌زن، زسيلي‌خور، 
وزين تصوير بر ديوار ترسانم. 
درين تصوير، 
عدو با تازيانه‌ي شوم و بي‌رحم خشايرشا 
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا؛ 
به گرده‌ي من، به رگهاي فسرده‌ي من، 
به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من.
             ***
بيا تا راه بسپاريم   
به سوي سبزه‌زاراني که نه کس کشته، ندروده 
به سوي سرزمينهايي که در آن هرچه بيني بکر و دوشيزه‌ست 
و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده، 
که چونين پاک و پاکيزه‌ست.
            ***
به سوي آفتاب شاد صحرايي، 
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي. 
و ما بر بي‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا، 
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام. 
و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم، 
که باد شرطه را آغوش بگشايند، 
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام.
            ***
بيا اي خسته‌خاطر‌دوست! اي مانند من دلکنده و غمگين! 
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم... 

مهدی اخوان ثالث