خرم آن روز کز این منزل ویران بروم | راحت جان طلبم و از پی جانان بروم | |
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب | من به بوی سر آن زلف پریشان بروم | |
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت | رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم | |
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت | به هواداری آن سرو خرامان بروم | |
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت | با دل زخم کش و دیده گریان بروم | |
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی | تا در میکده شادان و غزل خوان بروم | |
به هواداری او ذره صفت رقص کنان | تا لب چشمه خورشید درخشان بروم | |
تازیان را غم احوال گران باران نیست | پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم | |
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون | همره کوکبه آصف دوران بروم |
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
دربارهٔ وبلاگ
مدتها ست که فکر میکنم: «اینجا دیگر کجا ست؟» و هر بار نمیفهمم که اینجا حقیقتن کجاست! اما خوب میدانم که اینجا را «من» میچرخانم. پس احتمالن اینجا بایستی که قسمتی از درونیاتِ من باشد.
آری، اینجا قسمتی از من است! پس آرام راه بروید و آشغال نریزید. لطفن!
آری، اینجا قسمتی از من است! پس آرام راه بروید و آشغال نریزید. لطفن!