| خرم آن روز کز این منزل ویران بروم | راحت جان طلبم و از پی جانان بروم | |
| گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب | من به بوی سر آن زلف پریشان بروم | |
| دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت | رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم | |
| چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت | به هواداری آن سرو خرامان بروم | |
| در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت | با دل زخم کش و دیده گریان بروم | |
| نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی | تا در میکده شادان و غزل خوان بروم | |
| به هواداری او ذره صفت رقص کنان | تا لب چشمه خورشید درخشان بروم | |
| تازیان را غم احوال گران باران نیست | پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم | |
| ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون | همره کوکبه آصف دوران بروم |
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
و موجهای زیر و اوج نغمه های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد
نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
و موجهای زیر و اوج نغمه های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد
من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند
من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
وز زیر انگشتان چالاک و صبور او
بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتناک و غمگین است
هر پنجه کانجا می خرامانی
بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
که م تاب و آرام شنیدن نیست این ست
بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتناک و غمگین است
هر پنجه کانجا می خرامانی
بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
که م تاب و آرام شنیدن نیست این ست
در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
روح کدامین شوربخت دردمند ایا
در آن حصار تنگ زندانیست ؟
با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
روح کدامین شوربخت دردمند ایا
در آن حصار تنگ زندانیست ؟
با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
گوید چگوری : این نه آوازست نفرین ست
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
گوری ازین عهد سیه دل دور
اینجاست
تو چون شناسی ، این
روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده خسته
دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
غمگین و آهسته
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
گوری ازین عهد سیه دل دور
اینجاست
تو چون شناسی ، این
روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده خسته
دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
غمگین و آهسته
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
و آنگاه می خواند
«شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر کوهسارون
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنورد
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون»
و آنگاه می خواند
«شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر کوهسارون
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنورد
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون»
بس کن خدا را بی خودم کردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش
اخوان ثالث
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
غم به داد غمپرستان میرسد
بشنوید این شرحِ هجران بشنوید
با نیِ نالنده همدستان شوید
بی شما این نای نالان بی نواست
این نواها از نفسهای شماست
آن نفس کآتش برانگیزد ز آب
آن نفس کآتش ازو آمد به تاب
آن نفس کآیینه را روشن کند
آن نفس کاین خاک را گلشن کند
آن نفس کز این شب نومیدوار
بر گشاید خندهی خورشیدوار
آن نفس کز شوق شورانگیزِ وی
بر دمد از جانِ نی، صد های و هی
نی مدد میخواهد از ما، ای نفس
هان به فریاد دل تنگش برس
سالها ناگفته ماند این شرح درد
دردمندی خوش نفس سر بر نکرد
عاشفان رفتند ازین صحرا خموش
بر نیامد از دل تنگی خروش
دردها را سربهسر انباشتند
انتظار سینهی ما داشتند
تا نفس داری دلا، فریاد کن
بستگان سینه را آزاد کن
ناله را دم میدهم هر دم از آن
کآن نهان در ناله بگشاید زبان
بی لب و دندان آن دانای راز
نشنوی از نی نوای دلنواز
از نوازشهای آن نوشآفرین
میشود این نالهی نی، دلنشین
دلنشینتر میشود وقتی که او
مینشیند با دلت در گفت و گو
سر به گوشت میگذارد گوش کن
نغمههای نغز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زاینده اند
عاشقان در عاشقان پابنده اند
عشق از جانی به جانی میرود
داستان از جاودانی میرود
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی این زلال
مردن عاشق نمیمیراندش
در چراغی تازه میگیراندش
آنکه خصم خود به خاک انداخته ست
در گمان برده ست اما باخته ست
مرد چون با مرد رو-در-رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
شادی آن در غم این، مدغم است
خیره آن شادی که تاوانش غم است
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده-اندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بیبازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت
۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
عشق، آن دریایِ بیفانوس، در تاریکِ شب
عشق، جامِ انتها بشکسته بر رویِ زمین
نیشپولادینگرگی، بویِ خون بشنیده است
منجنیقش، برجهایم را به ویرانی کشاند
اسبِ رهوارِ مرا، از دشت سویِ درّه برد
بس گرامی راهدانان، در رهش گم گشتهاند
شیخِ صنعان، خوکبانِ دخترِ ترسا کند
عشقِ اهریمنصفت را باید اندر جان بکشت
بادهای کز نوشِ آن، هرگز نگردد سیر، لب
عشق، جامِ انتها بشکسته بر رویِ زمین
سدِ مستحکم بهدورِ عقل، چون دیوارِ چین
نیشپولادینگرگی، بویِ خون بشنیده است
قلبِ لشکریانِ عاشق، میدرد، چون پیلِ مست
منجنیقش، برجهایم را به ویرانی کشاند
بر یکی اسبم، در این صحرایِ بیپایان نشاند
اسبِ رهوارِ مرا، از دشت سویِ درّه برد
زی کدامین شهر، یارستش رود، بیباره-گــُرد؟
بس گرامی راهدانان، در رهش گم گشتهاند
عاقلانی کز عطش، رو سویِ دریا کردهاند
شیخِ صنعان، خوکبانِ دخترِ ترسا کند
کوهکن-فرهاد، بر سفلیش، از علیا کند
عشقِ اهریمنصفت را باید اندر جان بکشت
ور نکشتی بایدت این جانِ بیمقدار کشت
آزادسرو 2-4-1389
۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه
لعنت
در تمام شب چراغی نیست.
در تمام شهر
نیست یك فریاد.
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شكنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آئین،
تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسوس پایه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر كنم نفرین،
ظلمت آباد بهشت گندتان را، در به روی من باز نگشائید!
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یك فریاد.
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست.
تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.
راه من پیداست
پای من خسته ست.
پهلوانی خسته را مانم كه می گوید سرود كهنة فتحی
قدیمی را.
با تن بشكسته اش،
تنها
زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشك، می جوشاندش در چشم خونین داستان درد:
خشم خونین، اشك می خشكاندش در چشم.
در شب بی صبح خود تنهاست.
از درون بر خود خمیده، در بیابانی كه بر هر سوی آن خوفی نهاده دام
دردناك و خشمناك از رنج زخم و نخوت خود، می زند فریاد:
« در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یك فریاد . . .
ای خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان، ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را برآویزم
در رواق هر شكنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شب های افسون مایه تان را، من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر كنم نفرین! »
احمد شاملو
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
گناهِ ما این است که ایرانی هستیم
دیشب داشتم از شبکهی 3 صدا و سیمای میلی یه چیزایی میدیدم که واقعن بغض گلوم رو گرفت. با خودم گفتم اگر این دخترِ بیچاره فلسطینی بود، تا حالا دویست سیصدتا راهپیماییِ شبانهروزی راه انداخته بودن، و هزاران مجلس عذاداری و خلاصه ننه من غریبم بازی و ... تدارک دیده بودن.
این دختر تنها گناهی که داشت این بود که ایرانی بود، و حقِ ایرانی بودنش رو طلب میکرد. خیلی از همین ایرانیهایی هم که در کنارِ ما زندگی میکنن، عادت کردن به اجنبی پرستی، بخدا که اگه این دختر، فلسطینی بود، همینها هم از صبح تا شب اشک میریختن و توی سرِ خودشون میزدن. ای وای که حال و روزِ زندانیانِ ابوغریب و گوانتانامو برای ما مهمتر از اوضاعِ زندانیهای خودمونه.
لینکِ دانلودِ فیلم.
پاینده باشید.
۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه
رباعی دوم
اولین یا دومین شعری که گفتم، قرار بود رباعی باشه! اما خب از اونجایی که اون موقع با عروض و قافیه به هیچ وجه آشنا نبودم، شعر خیلی مشکل داشت. اون رباعی این بود:
این گنبد نیلگون دگر تار شده ................ گویند که خونخوارِ ازل دوباره بیدار شده
بنگر، به هر سو نگری بی مغزی ست ....... شاید که خدا به بندِ ضحاک گرفتار شده
همونطور که میبینید که بجز مصرعِ اول، بقیهِ مصرعها هجای اضافی دارن! و اصولن وزنِ مخصوصِ رباعی رو هم ندارن. من چند روز پیش نشستم روش کار کردم و کلن به یه شکل دیگه درش اوردم. این رباعی رو با استفاده از تصنیفِ معروفِ عارفِ قزوینی (از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده) گفتم.
گردیده سر و سینه و گردنها چاک ........ بس خونِ جوانانِ وطن هست به خاک
هر سو نگری لالهگلی رویده ست ................ گویی که گسسته است زنجیرِ دَهاک*
هر سو نگری لالهگلی رویده ست ................ گویی که گسسته است زنجیرِ دَهاک*
______
* ضحاک، تغییرِ شکلیافتهی دهاک است.
اشتراک در:
پستها (Atom)
دربارهٔ وبلاگ
مدتها ست که فکر میکنم: «اینجا دیگر کجا ست؟» و هر بار نمیفهمم که اینجا حقیقتن کجاست! اما خوب میدانم که اینجا را «من» میچرخانم. پس احتمالن اینجا بایستی که قسمتی از درونیاتِ من باشد.
آری، اینجا قسمتی از من است! پس آرام راه بروید و آشغال نریزید. لطفن!
آری، اینجا قسمتی از من است! پس آرام راه بروید و آشغال نریزید. لطفن!
مرغِ سحر. آواز: همایون شجریان؛ شعر:ملکالشعرا
پست های پرطرفدار
-
تو کجایی؟ دگر نایی برای گریه کردن زچشمان قطرهای بهرِ فکندن نباشد در من و هم در کنارم سمند-اسبی برای تیزراندن یکی آوارهی بیسرزمینم یکی...
-
استاد شجریان بههمراهِ ساز ِ صراحی، از سازهای ساختهشده توسط خودشان تصنیفی از استاد مسلم ِ آواز ِ ایران، استاد شجریان، که به یاد ِ عارفِ ق...

