۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

چکیده‌ای از تمامیِ عقایدم

درود...

شاید چیزی که اکنون قرار است بگویم، برای بعضی از شما اندک‌خوانندگان، جالب باشد، و برای برخی تکراری و وحشتناک. 

باری...

بزودی در این مکان، چکیده‌ای از تمامِ افکار، و دریافت‌های این حقیر از جهان نوشته خواهد‌شد...

تا آن زمان بدرود...

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

جهان، منجلابی بیش نیست

جهان منجلاب و لجن‌زاری  ست، که انسان‌ها لجن‌ها و کثافت‌هایش هستند. البته نباید ناحق گفت. عده‌ای نیز به سانِ چوب‌هایِ معلق بر روی باتلاق هستند، که برای کمک، به سوی‌ات می‌آیند. و با هزاران امید دستت را به سمتِ خویش می‌کشند. 

اما همین که دست دراز کردی و آنان را گرفتی، می‌بینی که نه تنها چوب‌ِ کمکی نبوده‌اند، که مسببی هستند برای غرق شدن‌ات. چه هر چه بیشتر چنگ بزنی‌، و بیشتر تقلا کنی، بیشتر غرق می‌شوی. آن چوب به راهِ خودش ادامه می‌دهد، و غرق شدن‌ات را با لبخند نظاره می‌کند. آنگاه که غرق شدی، به سویِ نیازمندِ دیگری می‌رود، تا او را نیز نجات بخشد.

آری، این است جهانِ ما، با تمامِ انسان‌هایِ کثافت‌اش...

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

جهان بی زنان زیباتر است...

«فرض کنید صندوق پرتقالی را باز می‌نمایید، و پرتقال‌هایی که سر صندوق چیده شده خراب باشند، برای اینکه تعادل رعایت شود شما نخواهید گفت که پرتقال‌های تهِ صندوق بایستی خوب باشند. شما قضاوت خواهید نمود که: احتمالن تمام محتویِ صندوق خراب است، و این در واقع چیزی است که یک دانشمند درباره‌ی جهان بحث می‌کند.» برتراند راسل، چرا من مسیحی نیستم، ص 27

مقدمه‌‌ای ست بر چیز کوتاهی که من می‌خواهم بگویم. می‌خواهم بگویم:

زن و اژدها هر دو در خاک به......جهان،‌ پاک از این هر دو ناپاک به

چه، تا کنون با جنس مخالفی مواجه نشده‌ام که بی‌مهری در درونیات‌اش موج نزند. با جنس مخالفی مواجه نشده‌ام که انسانیت (به آن وسعتی که انسانِ کاملِ من را در بر می‌گیرد) در وجودش باشد. بادا که بیتِ منتسب به استادِ توس اجابت گردد. 

ایدون باد، و ایدون‌تر نیز باد...

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

می‌خواهم زنده کنم مرگ‌ام را...

که من زندگی را، نه حتا پس از مرگ‌‌اش دوست نمی‌دارم، که من مرگ را دوستر می‌دارم از زندگیِ پیش از آن. می‌خوام مردگی کنم در مرگِ زنده‌شده‌ی زندگیِ پررنج‌ام.

بادا مردگی‌ام آسوده‌تر از زندگی‌ام...

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه


وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
 نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
 و موجهای زیر و اوج نغمه های او
 چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد

 من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
 در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند
 
 من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
 می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
 
وز زیر انگشتان چالاک و صبور او
بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتناک و غمگین است
 هر پنجه کانجا می خرامانی
 بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
که م تاب و آرام شنیدن نیست   این ست
 
 در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
روح کدامین شوربخت دردمند ایا
 در آن حصار تنگ زندانیست ؟
 با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
 
گوید چگوری : این نه آوازست نفرین ست
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
گوری ازین عهد سیه دل دور
اینجاست
 تو چون شناسی ، این
 روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده خسته
 دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
 خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
غمگین و آهسته
 
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
 و آنگاه می خواند
«شو تا بشو گیر ،‌ ای خدا ، بر کوهسارون
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنورد
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون»

  بس کن خدا را بی خودم کردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
 من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش

اخوان ثالث

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه


هوشنگ ابتهاج


باز بانگی از نی‌ستان می‌رسد
غم به داد غم‌پرستان می‌رسد

بشنوید این شرحِ هجران بشنوید
با نیِ نالنده هم‌دستان شوید

بی شما این نای نالان بی نواست
این نواها از نفس‌های شماست

آن نفس کآتش برانگیزد ز آب
آن نفس کآتش ازو آمد به تاب

آن نفس کآیینه را روشن کند
آن نفس کاین خاک را گلشن کند

آن نفس کز این شب نومیدوار
بر گشاید خنده‌ی خورشیدوار

آن نفس کز شوق شورانگیزِ وی
بر دمد از جانِ نی، صد های و هی

نی مدد می‌خواهد از ما، ای نفس
هان به فریاد دل تنگش برس

سال‌ها ناگفته ماند این شرح درد
دردمندی خوش نفس سر بر نکرد

عاشفان رفتند ازین صحرا خموش
بر نیامد از دل تنگی خروش

دردها را سربه‌سر انباشتند
انتظار سینه‌ی ما داشتند

تا نفس داری دلا، فریاد کن
بستگان سینه را آزاد کن

ناله را دم می‌دهم هر دم از آن
کآن نهان در ناله بگشاید زبان

بی لب و دندان آن دانای راز
نشنوی از نی نوای دل‌نواز

از نوازش‌های آن نوش‌آفرین
می‌شود این ناله‌ی نی، دل‌نشین

دل‌نشین‌تر می‌شود وقتی که او
می‌نشیند با دلت در گفت و گو

سر به گوشت می‌گذارد گوش کن
نغمه‌های نغز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زاینده اند
عاشقان در عاشقان پابنده اند
عشق از جانی به جانی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی این زلال
مردن عاشق نمی‌میراندش
در چراغی تازه می‌گیراندش
آنکه خصم خود به خاک انداخته ست
در گمان برده ست اما باخته ست
مرد چون با مرد رو-در-رو شود
مردمی از هر دو سو یک‌سو شود
شادی آن در غم این، مدغم است
خیره آن شادی که تاوانش غم است
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده-اندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بی‌بازگشت
کز برایش می‌توان از جان گذشت