درود...
شاید چیزی که اکنون قرار است بگویم، برای بعضی از شما اندکخوانندگان، جالب باشد، و برای برخی تکراری و وحشتناک.
باری...
بزودی در این مکان، چکیدهای از تمامِ افکار، و دریافتهای این حقیر از جهان نوشته خواهدشد...
| خرم آن روز کز این منزل ویران بروم | راحت جان طلبم و از پی جانان بروم | |
| گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب | من به بوی سر آن زلف پریشان بروم | |
| دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت | رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم | |
| چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت | به هواداری آن سرو خرامان بروم | |
| در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت | با دل زخم کش و دیده گریان بروم | |
| نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی | تا در میکده شادان و غزل خوان بروم | |
| به هواداری او ذره صفت رقص کنان | تا لب چشمه خورشید درخشان بروم | |
| تازیان را غم احوال گران باران نیست | پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم | |
| ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون | همره کوکبه آصف دوران بروم |